تبلیغات
مدیریت کارآمد - خلاصه بابای دارا، بابای نادار پرفروشترین كتاب مدیریتی
 
مدیریت کارآمد
کارایی و اثربخشی
درباره وبلاگ


حمیدمظاهری راد فعالترین وبلاگ نویس تبریزی با یکصد وب سایت در زمینه های مدیریتی سیاسی ادبی فرهنگی هنری ورزشی علمی اجتماعی تاریخی عرفانی گردشگری و...

مدیر وبلاگ : حمید مظاهری راد
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

من دو بابا داشتم؛ یکی دارا و دیگری نادار. یکی بسیار درس خوانده و زیرک بود، مدرک دکترا داشت و دوره ی 4ساله ی کارشناسی را 2ساله گذرانده بود. بابای دیگر، هرگز نتوانسته بود کلاس هشتم را هم به پایان برساند. هر دو مرد، سخت کوش و در کار و زندگی خود پیروز بودند. درآمد هر دو رضایت بخش بود اما یکی از آنان در زمینه ی مالی، پیوسته مشکل داشت. بابای دیگر، از خانواده و دیگران به ارث گذاشت. از دیگری تنها صورتحساب هایی به جا ماند که می بایست پرداخت شوند. هر دو به من اندرزهایی دادند اما اندرزهای شان متفاوت بود.

هر دو به درس خواندن سخت عقیده داشتند اما موضوعات یکسانی را توصیه نمی کردند. از آن جا که من دو پدر اثرگذار داشته ام، از هر دو چیزهایی آموختم. ناچار بودم تا درباره ی اندرزهای هرکدام بیندیشم و از بررسی تأثیر اندیشه ی هرکدام بر زندگی اش، بینش ارزشمندی پیدا کنم؛ برای نمونه یکی عادت داشت که بگوید: «از عهده ی من برنمی آید.» دیگری از به کاربردن این واژه ها پرهیز می کرد و به جای آن می گفت: «چگونه می توانم از عهده ی این کار برآیم؟»

عبارت نخست، حالت خبری داشت و عبارت دوم، جنبه ی پرسشی؛ «از عهده ی من برنمی آید.» مغز را از کار می اندازد و عبارت «چگونه می توانم از عهده ی این کار برآیم؟» مغز را به حرکت و جست وجو وامی دارد.

هر دوی آنان، بینش مخالفی در اندیشیدن داشتند؛ یکی فکر می کرد که ثروتمندان باید مالیات بیش تری بپردازند تا هزینه ی کسانی شود که از امکانات زندگی، بهره ی کم تری نصیب شان گردیده و دیگری می گفت: «مالیات، ابزار تنبیه کسانی ست که بیش تر تولید می کنند و پاداش به آنانی ست که تولید نمی کنند.» یکی از آنان توصیه می کرد که: «خوب درس بخوان تا در شرکت معتبری استخدام شوی.»

دیگری توصیه می کرد که: «خوب درس بخوان تا بتوانی شرکت ارزشمندی برای خود داشته باشی.» یکی از آنان می گفت: «دلیل این که ثروتمند نشده ام، شما بچه ها هستید.» و دیگری می گفت: «دلیل این که باید ثروتمند شوم، شما بچه ها هستید.» یکی عقیده داشت: «خانه ی ما بزرگ ترین دارایی خانواده می باشد.» و به عقیده ی دیگری: «خانه، بزرگ ترین بدهکاری ست و هرکس که بیش ترین درآمدش را در خرید خانه سرمایه گذاری کند، دچار دردسر می شود.»

به عقیده ی یکی: «دولت یا کارفرما می بایست نیازهای انسان ها را برآورده سازد.» او همواره نگران اضافه حقوق، طرح بازنشستگی، مزایای بهداشتی و درمانی، مرخصی و دیگر مزایای استخدامی بود و چنین می نمود که تضمین شغلی برای تمام عمر و مزایای ناشی از آن، از خود شغل، بااهمیت تر است اما دیگری به خوداتکایی مالی فراگیر عقیده داشت و مرا از استخدام رسمی مادام العمر در شرکت ها منع می کرد.

یکی به من آموخت که چگونه شرح معرفی خود را بنویسم تا شغل های بهتری بیابم و دیگری، چگونگی نوشتن برنامه های پرتوان مالی و کسب کار را یادم داد تا شغل آفرینی کنم.

دست پرورده ی دو بابا بودن، به من این فرصت را داد تا تأثیر اندیشه های هرکدام را در زندگی خودشان ببینم. من دریافتم که به راستی انسان ها با اندیشه های شان، زندگی خود را شکل می دهند؛ برای نمونه بابای نادار پیوسته می گفت: «من هرگز ثروتمند نخواهم شد.» این پیش بینی هم به حقیقت پیوسته بود. از سوی دیگر، بابای دارا همواره خود را ثروتمند می دید و می گفت: «من یک مرد ثروتمندم؛ او حتی هنگامی که به شکست های مالی بزرگ دچار شده و نزدیک به نابودی بود، خود را هم چنان ثروتمند می پنداشت و به خود، چنین دلگرمی می داد که: «شکست خورده و نادار متفاوتند؛ شکست، گذرا و ناداری، همبستگی ست.»

بابای نادار می گفت: «من به پول علاقه مند نیستم؛ پول چه اهمیتی دارد؟» درحالی که بابای دارا پیوسته می گفت: «پول، قدرت است. شاید هرگز نتوان قدرت فکر را اندازه گیری کرد یا ستود اما برای من، از همان زمان جوانی، روشن شد که باید در چگونگی معرفی و عرضه ی خود هوشیار باشم.»

دریافتم که بابای نادارم، به دلیل مقدار پولی که به دست می آورد نادار نبود، بلکه اندیشه ها و عمل او چنین نتیجه ای را بارآورده بود. من به عنوان یک نوجوان، آگاهانه تصمیم گرفتم که پیوسته متوجه برگزیدن اندیشه ها باشم و اندرز کدام را آویزه ی گوش کنم؛ بابای دارا یا بابای نادار؟

هرچند که دو مرد، سخت بر لزوم آموزش و یادگیری تأکید داشتند اما دیدگاه شان در این که چه باید آموخت، متفاوت بود؛ یکی از من می خواست تا خوب درس بخوانم، به درجات تحصیلی بالا برسم و برای پول درآوردن، کار کنم و دیگری مرا تشویق می کرد تا برای ثروتمندشدن درس بخوانم، دریابم که پول چگونه کار می کند و چگونه می توان آن را به خدمت خود گرفت و پیوسته می گفت:

«من برای پول کار نمی کنم، بلکه پول برای من کار می کند.»





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 15 آبان 1389
حمید مظاهری راد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر